شب گشت و تو هنوز در خود نشسته اي
ستاره اي پريد
و آندم يك آرزو
در پشت ابرها ماه خنده ايي نمود
سوسو زنان چراغ خندد كه اي فلان
افسانه بود اين،
فردا دوباره درد
آن دردِ رو به زا
آسايش تو را بر باد مي دهد
آنگاه تو پر ز درد، فرياد مي زني
اما چنان خموش كه انگار بي لبي.
او رفته است و تو، در التهاب درد
از درد و از غرور خواهي شكست و باز
با هر چه ات توان، فرياد مي زني
اما چنان خموش كه انگار بي لبي.
«حسين»
نظرات شما عزیزان:

اما چنان خموش كه انگار بي لبي.
بازم عالیست
.gif)
بـــه خــآطر تَمــآم لَحَظــآتــی کـــه
بَــهآنــه ے اشکــــ هـ ـآیَم تـ×ـو بــ ـودے
سلام اپم حتما بیا
یک تکـه آسمــان کلنگـی خریـدارم !!! روی ایـن خـاک بـوی زندگــی نمی آیــد...
slm age ba tabadole link movafeqi khabaram kon

از درد و از غرور خواهي شكست و باز
با هر چه ات توان، فرياد مي زني
اما چنان خموش كه انگار بي لبي.
نوشته هاتو خیلی دوس دارم
.gif)
برچسبها: